جهان جواد زلال بود
جهان جواد زلال بود
روایتهایی درباره شهید مدافع حرم، جواد جهانی به نقل از خانواده، همرزمان، دوستان و همکاران
نویسنده : صادق غفوریان| روزنامه نگار
یک جوان ساده و بیغل و غش یا به تعبیر دوستانش «زلال» بود. مومن بود، انقلابی بود و اصلا شخصیت پیچیده و مرموزی نداشت. اینها همه واژههایی است که میتوان برای شهید مدافع حرم جواد جهانی برشمرد. او متولد سال 1360 و از دهه شصتیهایی بود که در مکتب بسیج و فعالیتهای مسجدی به یک «جوان مومن انقلابی» تبدیل شد. وقتی قصد ازدواج میکند، در مراسم خواستگاری اعلام میکند، اگر میدان جهاد برپا شود، همسرش نباید با رفتن او مخالفت کند. ما در چند گفتار و روایت، خاطراتی از شهید مدافع حرم جواد جهانی را مرور میکنیم. او که عضو گروه توپخانه و اطلاعات عملیات لشکر فاطمیون بود، در 22 آبانماه سال ۱۳۹۵ در منطقه بنیامین در حومه حلب سوریه به همراه «حسین حریری» و «محمدحسین بشیری» به شهادت رسید. از آقا جواد سالهای قبل از شهادت که در بخش سازمان آگهیهای روزنامه خراسان مشغول به کار بود، دو فرزند به نامهای فاطمه و علی به یادگار مانده است.
فکر نمیکنم که جواد نیست
آقا محمدرضا، پدر شهید است. بناست و کلی هم خاطره از روزهایی دارد که «جواد» با او سر کار بنایی میآمده. میگوید: «جواد جوانتر که بود و برای این که پول تو جیبیاش تامین شود، گاهی با من سر کار ساختمانی میآمد. خاطرم هست، یک بار سر یک کاری بودیم، وقت ظهر و صدای اذان بلند شد، جواد در همان وسط کار، بین آجر و ماسه و سیمان شروع کرد به خواندن نماز. اتفاقا صاحب کار همان موقع سر رسید و دید که یکی از کارگرها دارد نماز میخواند. میدانست که آقا جواد پسر من است. گفت: این ساختمون با همین نمازهای پسرت بیمه شده، انشاءا... خدا پسرتو برات نگه داره....» وقتی از آقا محمدرضا وقتی درباره دلتنگیهایش برای جواد میپرسم، میگوید: «دلم برایش خیلی تنگ میشود اما هیچ وقت فکر نمیکنم که بر نمیگردد، فکر میکنم رفته سفر و بالاخره یک روز بر میگردد. همه بچههایم را عاشقانه دوست دارم اما جواد، برایم یک معنای دیگری داشت. هیچوقت را به یاد ندارم که او پیش من و مادرش بیاید و دست من و مادرش را نبوسد. تفاوتی هم نمیکرد که داخل خانه، مهمانی، خیابان و ... باشد، هرجا که ما را میدید، اول دست ما را میبوسید. اگر در میهمانی بودیم، خوب من خجالت میکشیدم که جلوی دیگران دست من را میبوسد، برای همین قبل از این که برسد به من اطلاع میداد که رسیده است، من میرفتم بیرون دستم را میبوسید و سپس وارد مهمانی میشدیم».
یک تله انفجاری، بهانه پرواز شد
ساعت حدود 12 ظهر 22 آبان 95 در حوالی حلب در منطقه ای مشهور به بنیامین که به تازگی از دست دشمن داعشی آزاد شده، خانوادهای سوریه ای از آقا جواد جهانی و حسین آقا هریری و آقا محمدحسین بشیری به عنوان محافظان و مدافعان منطقه میخواهند برای خنثی کردن مینهای تله ای داخل خانه شان که توسط دشمن کار گذاشته شده به دادشان برسند. حسین آقا هریری که تخریبچی گروه است برای این کار پیشقدم میشود و جواد و محمد حسین هم به کمک اش میروند. اما ماجرای این مین با مین های دیگر متفاوت است. این مین به تله های انفجاری متعدد در قسمتهای مختلف خانه مجهز شده است. 150 متر جلوتر از این خانه، جاسم دیگر همرزم و رفیق این سه نفر مشغول دیدهبانی و بررسی منطقه است. ساعتی میگذرد و در بیسیم خبری از صدای حسین و جواد و محمد حسین نمی آید. آنها همین دو ساعت قبل با هم در طبقه سوم یکی از ساختمان های محلی پای روضه خوانی حاج احمد واعظی بودند.
فیلم های آن روضه خوانی موجود است؛ حاج احمد از امام رضا(ع) میخواند. برو بچه های مشهدی همه دور هم نشستهاند و حال و هوای حرم امام رضا(ع) به سرشان زده است. حاج احمد میخواند و بچهها هق هق گریههایشان بلند است. در این بین جواد و حسین که جلوی حاج احمد نشسته اند انگار بیشتر از بقیه در حال و هوای خودشاناند. حاج احمد میگوید: بعد از این که چند بیتی در مدح آقا امام رضا(ع) خواندم، روضه حضرت رقیه(س) و علی اصغر(ع) شش ماهه هم نصیبمان شد. جواد جهانی دقیقا جلوی من بود و آن قدر حال و هواعی عجیبی داشت که بعدها وقتی فیلم این روضه خوانی را میدیدم، این حس و حال جواد جهانی بیشتر برایم جلب توجه میکرد، انگار جواد جهانی و حسین هریری در همان روضه خواسته شان برای شهادت را از اهل بیت(ع) گرفتند.

دلم تنگ میشود...
گفتوگوی ما با مادر شهید بزرگوار جهانی، او را به روزهایی میبرد که میخواست ازدواج کند. میگوید: «زمانی که هیچ جنگی نبود وقتی که برای آقا جواد خواستگاری رفته بودیم، نخستین حرفی که به خانمش گفت این بود که اگر روزی جنگی رخ دهد من به جبهه میروم و نباید جلودار من شوی. به من میگفت مادر، شما از من راضی باشید، میخواهم بروم و شهید بشوم چون اگر نروم از حضرت فاطمه زهرا(س) خجالت میکشم. خودش راه شهادت را انتخاب کرده بود و میگفت دوست ندارم بهمرگ طبیعی بمیرم و در نهایت هم قسمتش شد». از دلتنگی های مادرانه هم از او می پرسم، می گوید: «هر وقت دلم برای جواد تنگ می شود، نوحه آقای رضا نریمانی را که برای مادران مدافعان حرم خواندند گوش میکنم؛ «منم یه مادرم پسرمو دوسش دارم ولی جوونمو به دست بیبی میسپارم، بیبی قبول کنه بشه مدافع حرم...».
دوست میداشتم میبود که...
فاطمه، فرزند بزرگ آقا جواد، سال قبل در رشته ای که دوست داشته قبول شده، حرف هایش حس غریبی دارد. پیامی در یکی از پیام رسانها برایش ارسال میکنم و میخواهم به این سوال پاسخ دهد؛ اگر پدرت را همین امروز ببینی، واکنش ات چه خواهد بود؟ او برایم نوشت: اگر پدرم را ببینم حتما او را فقط در آغوش میگیرم و بعید میدانم که بتوانم حرفی بزنم. میخواهم تمام این 7 سال نبودنش را در آغوشاش جبران کنم تا تمام دلتنگیهایی که برایش داشتم تمام شود. من یک دنیا برایش حرف دارم. آنقدر موقعیتهایی در 7 سال برایم پیش آمده که دوست داشتم میبود تا برایش تعریف کنم. دوست داشتم میبود و رتبه 1400 مرا سال قبل در کنکور میدید. دوست داشتم میبود و روز اول دانشگاه را با من میآمد و مثل دانشجوهای دیگر که پدرانشان همراهشان هستند، همراهم بود. دوست داشتم میبود و هر بار که از دانشگاه به خانه میآیم، ماجراها و اتفاقات درس و دانشگاه را برایش تعریف میکردم. دوست داشتم، ایدههایم برای آینده را برایش تعریف میکردم. دوست داشتم با هم میرفتیم زیارت اربعین و زیارت کربلا. دوست داشتم از پدرم بخواهم همیشه پیش من باشم، تا آخر عمرم ...
روزی که خیلی خوشحال شد...
همسر شهید جهانی درباره تماس آخر جواد با او میگوید: «در تماس آخر گفت: شاید برنگردم من راضیام به رضای خدا. نظر تو چیه؟ منم گفتم: من هم راضیام به رضای خدا. خیلی خوشحال شد و گفت: آفرین که دلم را از بابت نگرانی که داشتم قرص و محکم کردی». «مریم خلقی» درباره اعزام او به سوریه هم میگوید: «برای اعزام محدودیتهایی وجود داشت و سرانجام با تلاش زیاد توانست اعزام شود. 10 روز از رفتنش میگذشت تا اینکه یک شب ساعت 3 یا 4 شب تماس گرفت و به من گفت: «حلب خیلی شلوغ است و شاید نتوانستم تماس بگیرم... من که سعادت ندارم شهید شوم اما اگر این سعادت نصیبم شد و عمه سادات به من نظر کردند هر کسی خواست مرا یاد کند فقط سه بار بگوید: یا زهرا(س) و روضه حضرت زهرا(س) را برایم بخوانید». او درباره علاقه شهید به ورزش هم میگوید: «شهید جهانی، رزمی کار میکرد. حتی قبل از آنکه اعزامهایش به سوریه شروع شود، همیشه دنبال تمرینات ورزشیاش بود و میگفت امام زمان(عج) یک نیروی ورزشکار میخواهد. ایشان در رشته کاراته توانست کمربند مشکی بگیرد.»
خواهرا، برادرا نماز نماز...
این که آقا جواد در حیاط یکی از ساختمانهای موسسه، نمازخانه ای برپا میکند، خاطره ای است که سپیده رمرودی، از همکاران او به آن اشاره میکند: آقای جهانی به نماز واقعا اهتمام داشت. نمونه اش همین بود که خودش با امکاناتی که در موسسه بود، یک نمازخانه کوچک در حیاط ساختمان برپا کرد و وسایلش مثل پرده و موکت را هم خودش از خانه اش آورد. هنوز این آهنگ صدایش که موقع نماز، جلوی اتاقها صدا میزد «خواهرا، برادرا نماز نماز...» توی گوشم هست. همین حالا هم گاهی صبحها موقع نماز احساس میکنم این صدا در گوشم میپیچد. فاطمه آرویزی دیگر همکار آقا جواد میگوید: یک بار به او گفتم، چرا این قدر سر نماز به بچهها کلید میکنی، هر کس بخواد، خودش نمازش رو میخونه. آقای جهانی با همون لهجه مشهد گفت: «مو به کسی کار ندرم، ولی شما اسمت فاطمه یه، هر کار هم مکنی مو نمدنم، ولی نمازتِ بخوان، چون نماز بالاخره یک جا دستِ آدم رِ میگیره...»
ماجرای «هتل جواد»
جواد محمدزاده، از دوستان شهید جهانی هم به خاطره ای به نقل از آقای رودخانه ای از دوستان شهید اشاره می کند و می گوید: یک سال به همراه خانواده برای زیارت عزم سفر به مشهد کردیم. با ماشین راه افتادیم و شهر چناران را که رد کردیم، ماشینمان خراب شد. کنار جاده توقف کرده بودیم که دیدیم یک نفر ایستاد و با خوشرویی و تواضع، کمک کرد تا ماشین درست شود. موقع خداحافظی به آن جوان گفتم، در مشهد جایی را سراغ ندارید که ما بتوانیم شب را در آن جا اقامت کنیم؟ آن جوان گفت: چرا اتفاقا یک «هتل جواد» را می شناسم که رایگان هم هست. آدرس داد و ما به آن آدرس رفتیم. آقا جواد آدرس منزل خودش را داده بود. وقتی به خانه آقا جواد رسیدیم دیدیم ایشان که از ما زودتر رسیده بود، از ما استقبال کرد. گفتم شما که آدرس «هتل جواد» را داده بودید. آقا جواد گفت: خوب من جواد هستم و این جا هم هتل من است؛ شما میهمان آقا امام رضا(ع) هستید. ما از همان موقع با هم رفیق شدیم و چه رفیق خوبی بود آقا جواد.
باز که عمودی برگشتی!
وقتی پای خاطرات همکاران آقا جواد مینشینی، تقریبا همه از شوخی هایشان با او خاطراتی دارند. مجید وفادار از همکارانش در خراسان نقل میکند: خاطرم هست در یکی از نوبت هایی که از سوریه بازگشت، وقتی وارد محل کار شد، خب همه خوشحال شدیم که او را دوباره میدیدیم. اما ، معمولا سر شهید شدن و شهید نشدن گاهی با او شوخی هم میکردیم. یک بار که آمد، من گفتم، «ای بابا باز که عمودی برگشتی، تیر و ترکشی هم که نخوردی. فکر کنم تو شهید بشو نیستی، همه ماها رو هم سر کار گذاشتی... من به شوخی گفتم اما او جدی گفت: مجید برام دعا کن، اونایی که میرن لیاقت دارن». از وفادار درباره فوتبال هایی که با هم رفتند، میپرسم. میگوید: «بازیش توی فوتبال خیلی خوب بود، عجیب شوت هایی داشت اما خودش بازیگر نبود و به بازیگرها هم شباهت نداشت، صاف و ساده و روراست بود.
ساده نبود، زلال بود
وقتی از محمود ماروسی از دوستان و همکاران آقا جواد در خراسان درباره سادگی و بی غلوغش بودن جهانی میپرسم، این طور میگوید: شاید از تعبیر «سادگی» معنی دیگر هم برداشت شود، از این نظر تصور میکنم اگر بگوییم جواد، «زلال» بود، بهتر است. آرویزی دیگر همکار آقا جواد هم این گفته را این طور تکمیل میکند: به نظرم در این زمانه، آدم هایی که بی آلایش باشند کم هستند. آقای جهانی از آن دسته آدم هایی بود که درون و بیرونش یکی بود. به نظرم زلال بودن بهترین واژه ای است که میتوان برای او به کار برد. جواد محمدزاده از دوستان آقا جواد هم تعبیر متفاوتی دارد: جواد روحیه نفاق نداشت، من معتقدم همین ویژگی زلال بودن که همه دوستانش بر آن تاکید دارند، سرانجام باعث نجاتش شد.